شب بارانی

یک سرپناه دید، شروع کرد به دویدن به سمتش، تقریبا خیس شده بود، دستی به موهای بافته شده‌اش کشید و پیراهنِ مخملیِ یشمی رنگش را مرتب کرد، باران بی‌وقفه می‌بارید، به خیابان نگاه کرد ماشین‌ها با سرعت رد می‌شدند، گاهی هم آب جمع شده در چاله‌ها را بر سرو صورت عابران می‌پاشیدند. ادامه خواندن “شب بارانی”