مکالمه با کمالگرای احمق

اخرش که چی؟ سوالی که مدام دنبال مغزش می‌دوید. سرش فریاد زد: اخرش… اخرش… چقدر می‌پرسی!!! _می‌خواهم بفهمم که می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟ +اره خوب می‌دونم. تلاش می‌کنم اگه نشد یه راه دیگه پیدا می‌کنم. _تو که هیچی نمی‌نویسی!! +نمی‌نویسم؟

دَر را ببند!

دَر اتاق رو بست. اما فایده‌ای نداشت. صداها انگار بلندتر شده بودند. با خودش زمزمه می‌کرد ای کاش مثل کودکی هرکس حرفش را ارام می‌زد تا مبادا ارامش کودک در خطر بیوفتد. اما هر چه بزرگ‌تر شد، صداها بلندتر و

از زیبایی‌های نوشتن

باید به خودمان گوشزد کنیم که ما تنها و تنها مسئول احساسات و رفتار خودمان هستیم نه دیگران. شاید داستان از گوشزد فراتر رود و باید فریاد زد. ما با مسئولیت‌هایی که به دوش می‌کشیم تمام روح و روانمان را

توی خونه لباس‌های قشنگ بپوش

من از دوران کودکی توی خونه شلوار جین به پا می‌کردم. اینکار به من یک نظم فکری می‌داد. من دائم توی تخیل زندگی می‌کردم و همچنان زندگی می‌کنم. اینجوری یعنی تو خونه ما هزاران آدم می‌اومد و می‌رفت و فقط

CLOSE
CLOSE