آشفتگی ذهن در هوای بارانی

هرگاه در وقت نوشتن اهنگی شروع به خواندن می‌کند، ناگهان نوشته‌ام، متن آهنگ را همراهی می‌کند. چرا به موسیقی علاقه دارم؟ حرف‌های مغز را خلاصه شده بیان می‌کند. فکر می‌کنم همین کافی است برای جواب این پرسش. باران می‌بارد. اینجا

تکیه‌گاه

دلیناز می‌نویسد: گاهی یک تکیه‌گاه می‌تواند دیوار باشد. گاهی یک درخت. گاهی شانه مادر یا دست پدر. گاهی حرف‌های یک خواهر، یک بردار. در مواقعی هم شنوندگی یک دوست. من همه آن‌ها را دارام. درخت را. دیوار را. مادر و

گاهی خالی از هر چیزی می‌شوم هر چیزی که…

  گاهی خالی از هر فکر، خالی از هر احساسی می‌شوم. گاهی فقط یک گوشه می‌نشینم و به خودم فکر می‌کنم. به انچه که می‌خواهم باشم. به انچه که از ان فاصله دارم. به حرف‌هایی که باید بزنم. به جاهایی

ساندویچ تجربه

تجربه کردن مثل خوردن یک ساندویچ خوشمزه است. البته در کنار این خوشمزگی، گاهی وقت‌ها اتفاقاتی می‌افتد که انتظارش را نداری. مثلا، سس می‌ریزد روی لباست، یا یکی تو را می‌ترساند و ساندویچ از دستت روی زمین می‌افتد، یا شاید

احساس نو

حقیقت رو بخواهم بگویم این است که من عاشق تاثیرگذاری‌ام. تاثیر گذاشتن روی زندگی ادم‌های اطرافم را خیلی دوست دارم. احساس می‌کنم همین علاقه به تاثیرگذاری بود که پای من را به نویسندگی باز کرد. امشب تجربه‌ای داشتم که قلبم