درباره امروز…

تولد روز تولدم. برای 23 سالگی‌ام می‌نویسم. بهت افتخار می‌کنم. شجاع‌تر شدی. داری اجازه می‌دی ارزوهایت به واقعیت تبدیل شوند. برای سن جدیدم خوشحالم و ناراحت. دوست دارم سن 20 سالگی برای همیشه با من می‌ماند. از طرفی هم وقتی

نوشتن

به بهونه سال نو میلادی. به بهونه شنبه روز اول هفته. و تاریخ 11 دی. می‌نویسم برای اهدافم. می‌نویسم برای اینده‌ام. می‌نویسم که از این دنیا چه می‌خواهم. می‌نویسم تا نوشتن به من بگوی در کجا ایستاده‌ام. درست است. نوشتن

کاغذ

تمام عصبانیتم را روی کاغذ خالی می‌کنم. تمام سیاهی‌ها از مغز درحال انفجارم به کاغذ سفید ریخته می‌شود. کاغذ مچاله می‌شود و خودش را به سطل پرتاب می‌کند. کاغذ بیچاره، تمام  اخم من و تمام جوشش من را برای خودش

هفت مرداد هزاروچهارصد

حرفی ندارم راستش ولی از انجا که باید برنامه‌ام را پیش ببرم. می‌نویسم. می‌نویسم از عشق و امید از ناامیدی و نفرت. از خوب گوش کردن و خوب حرف زدن. من برای هر چیزی خیلی فکر می‌کنم اما راستش این

نمی‌دونم چطور و نمی‌دونم چرا

“نمی‌دونم چطور و نمی‌دونم چرا” نمی‌دونم چطوری ادامه می‌دم. اما یه چیزی رو خوب می‌دونم و اون اینه که امید خیلی وقته شده یکی از اعضای خانوادمون. امیدی که پدرم رو وادار می‌کنه به در خسته اتاق روغن بزنه تا

خانه ما

تا به حال به خانه‌هایمان فکر نکرده‌ام. می‌گویم خانه‌هایمان جسارتا منظورم این نیست که ما انقدر پولدار هستیم که پول‌هایمان را در خاکی حاصلخیز ریخته‌ایم و خانه‌ای در آن کاشته‌ایم، نه. منظورم همان خانه‌های مستاجری است که همه چند صباحی

من خوبم

من خوبم

حالم خوب است. تو که از من احوال به پرسی جور دیگری نمی‌توانم جوابت را بدهم تنها می‌گویم، خوبم. می‌گویم خوبم تا تو به فکر فرو نروی. می‌گویم خوبم تا تو دردت را برایم بگویی. همیشه شنونده خوبی برای دردها

تظاهر

تظاهر

این بار به جای خودکار، مداد مشکی برداشتم؛ می‌خواهم هرجا که زیاده‌روی کردم بدون هیچ جا ماندنی پاک کنم. دچار خود سانسوری شده‌ام. اره خودم را سانسور می‌کنم. وقتی به خودم نگاه می‌کنم و یا با خودم حرف می‌زنم، می‌گویم

CLOSE
CLOSE