نوعی خشمگین شدن وجود دارد که از برآورده نشدن خواستهها و توقعهای ما به وجود میآید.
این نوع خشمگین شدن لعنتی همان چیزیست که این روزها بیشتر از قبل سراغمان میآید. آن همه برنامهریزی و آن همه آیندهنگری با رخدادی مثل جنگ در سرزمین دوستداشتنیمان، به پوچترین حالت ممکنشان در آمدند.
یادم میآید آن دوران که کرونا آمده بود، در کنار خانواده سعی کردیم از لحظاتمان و کنار هم بودنمان لذت ببریم. شیرینی پختیم، نان پختیم، فیلم دیدیم، مهارتی یاد گرفتیم.
فکر میکردم آن زمان یاد گرفتم با رخدادهای غیرقابل پیشبینی چطور رفتار کنم تا اینکه جنگ اتفاق افتاد و فهمیدم همچنان مانند یک کودک خردسان نمیتوانم توقعاتم را تغییر دهم. انگار که جلوی یک مغازه ایستادهام، پایم را به زمین میکوبم و آن عروسک چند میلیون تومانی را از والدینم خواستارم، بدون اینکه بدانم آن چند میلیون تومان پول قرار است صرف نیازهایی شود که بدون آنها من هیچ میشوم.
اما جنگ، تعطیلی کارهایم که از شدت حجمشان گلهمند بودم، ناگهان من را با خشمی بزرگ مواجه کرد. هیچ چیز آنطور که تصور کرده بودم پیش نرفته بود و قرار نبود پیش برود.
اما باید میپذیرفتم، همانطور که خیلیهای دیگر مثل من سعی داشتند بپذیرند.
سنکا یک نظر جالب دارد:
«او میگوید ما در قلمرو حکومت سرنوشت زندگی میکنیم و حکومت او ساده و مغلوبشدنی نیست و با خواست او رنجهایی را سزاوارد یا ناسزاوار تحمل خواهیم کرد. او جسم ما را از راههای خشن، بیرحمانه و توهینآمیزی از میان خواهد برد؛ عدهای را با آتش خواهد سوزاند… عدهای را به زنجیر خواهد کشید… و عدهای را عریان به دریاهای مواج خواهد افکند…»
من از این حرف سنکا چیزی جز پذیرش دریافت نمیکنم. البته پذیرش نه با آن معنا که خب دیگر همین است که هست، در حالتی کاملا سیاه و افسردهگونه.
نه.
پذیرش از نوع منعطفش. یعنی من پذیرفتم که سرنوشت چنین چیزی را مقدر کرده پس سعی میکنم با آن کنار بیایم و نوع و شیوه دیگری را برای زیستن انتخاب کنم.
این نوشته بهروز خواهد شد.
اما اگه دوست داشتین تا اینجای کار نظرتونو برام بنویسین.
